زیبایی چشمان تو ضرب المثلی شد اینگونه اگر هست اگرنیست ، ولی شد مأمور شدم کعبه ی دل را بتکانم پایان پرستش شدن تو هُبلی شد یک ثانیه لبخند زدی ، عشق بیان شد این واژه از آن ثانیه بین المللی شد تصمیم تو این است که تنها بگذاریْمْ پاشو ...برو ...تصمیم تو ضرب الاجلی شد بدقولترین! قول ندادی که بمانی؟ درخاطره ام ماندی و قولت عملی شد بوسیدی و گفتی که: خدا حافظت ای مرد! از بوسه ی تلخ تو لبانم عسلی شد
وقت شکنجه کردن یک مرد پاپتی است
این طرز فکر در سر ما بمب ساعتی است
این طرز فکر از هیجانی نهفته است
اوحرفهای گفتنی اش را نگفته است
-:چوپان که بودم از هیجان داد می زدم
هی بر سر زمین و زمان داد می زدم
احشام تحت سلطه ی من ، گوسفندها!
من شاه بوده ام نه شبان ، دادمی زدم
هی گوسفندها به دل رود می زدند
من هم شبیه جانوران داد می زدم
یکروز عصر دختری از رود می گذشت
گفتم:نرو...که غرق...بمان ...داد می زدم
رفت و به دست و پازدن... افتاد از نفس
من نیز دل زدم به پریشانی ارس
او یک پری است در دل این موجهای تند
قدش بلند دامنش اطلس و مو بلوند
من هیچ وقت دختر زیبا ندیده ام
دیدم ولی شبیه پریها ندیده انم
بر روی دستهای من از رود می گذشت
خانم موبایلتان زده آهنگ شیش وهشت
-(مکثی کشیده ,مرد در اینجا مردد است-)
در بین جمع گفتن این چیز ها بد است
خانم شما!که گوشیتان زنگ می زند
روزی سگی به سمت تو هم سنگ می زند
-(مکثی دوباره مکرودروغ آفریده شد
هی جمله های منطقی اش تند چیده شد)
-:آری به روی دستهای من ازرود می گذشت
آهسته بردمش به کناره به سمت دشت
لب برلبش گذاشتم انگار مرده بود
لب بر لبش گذاشته چون آب خورده بود
(وجدان...صدای جیغ پیانو، صدای درد
یک اعتراف...شهوت بی اختیارو مرد)
-:نه روی دستهای من او جان سپرده بود
ازبس که بازوان من او را فشرده بود
-:[سنگش زنید این هیجان پایدار نیست
الآن که وقت تبرئه درپای دار نیست]
-:سنگم زنید ، شیوه ی مهمان نوازی است
آدمکشی برای شما عین بازی است
من بره ام که گرگیتان را چشیده ام
من سفره ها بزرگیتان را چشیده ام
سگها همیشه پای مرا لیس می زدند
-[هی سنگ و سنگ بر سر سادیسمی زدند
چوپان نبود بره ای از جنس گرگ بود
گرگی که گله را به تباهی کشانده زود
چوپان به یک توهم مفرط دچار بود
چون بمب مرگ در صدد انفجار بود
شیطان...صدای حنجره ی خوکی الکس
شهوت...جنون...شراب ...پراکندگی اکس
هی سنگ وسنگ برسراو سنگ می زدند
همسایه های دور و بری زنگ می زدند
ابلیسها به معرکه وارد شدند و بعد
با خون تمام محوطه رارنگ می زدند
بارقص نور در هیجان ...انتشار وهم
دیوانه وار ساز بد آهنگ می زدند
مکثی کشیده ]-:مرده ای آتش گرفته است
خاکسترش به رود ... [دم از گنگ می زدند
یک لحظه بعد حکم به اجرا درآمدو
خون و اجاق و دود به هم چنگ می زدند
بعدش تمام شهر پراز روزنامه شد
هی مجریان بخش خبر ونگ می زدند:
‹‹مردی که از توهم یک دشت خسته بود
در باغهای اکس و ال اس دی نشسته بود››
گرم است از نگاه تو قشلاق ایل ها
جاریست در دو چشم تو امواج نیل ها
کوچیده است از دل من صد قبیله عشق
هستند در مسیر تو از این قبیل ها
هر جا که جای پای تو بر سنگ هک شود
گل می کند پرستش بت ها ، فسیل ها
لب های گلبهیت چنان خوش زبانه اند
آتش زده به جان و جهان خلیل ها
شاید بهشت عرصه ی پیراهن تو است
آنجا که شهد می چکد از آن شلیل ها!
وقتی حجاب پیرهنت محو می شود
وا می کنم گره گره از تو دخیل ها
بر من بدون روسری ات وحی می کنند-
آیات مو به موی تو را جبرئیل ها
وقتی که روبروی خودت می نشانی ام
من پشت می کنم به خودم با دلیل ها